رضا قليخان هدايت

1545

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چو لهراسب بر تخت بنشست شاد * بشاهنشهى تاج بر سر نهاد دو فرزند بودش بسان دو ماه * سزاوار شاهى و تخت و كلاه يكى نام گشتاسب ديگر زرير * كه زير آوريدى سر نره شير پسر بود گشتاسب را نامدار * كجا نام او فرخ اسفنديار دلش بود خرم بدان نيكبخت * بياراست بر رويش ايوان و تخت آغاز داستان اسفنديار و مأمور كردن گشتاسب او را برزم رستم و رفتن او بزابلستان كنون خورد بايد مى خوشگوار * كه مى بوى مشك آيد از جويبار هوا پرخروش و زمين پر ز جوش * خنك آنكه دلشاد دارد بنوش درم دارد و نقل و نان و نبيد * سر گوسفندى تواند بريد مرا نيست آن خرم آن را كه هست * ببخشاى بر مردم تنگدست همه بوستان پر ز برگ گلست * همه كوه پرلاله و سنبل است به پاليز بلبل بنالد همى * گل از نالهء او ببالد همى نگه كن سحرگاه تا بشنوى * ز بلبل سخن كردن پهلوى همىنالد از مرگ اسفنديار * ندارد بجز ناله زو يادگار كز آواز رستم شب تيره‌ابر * به درد دل شير و چرم هژبر ز بلبل شنيدم يكى داستان * كه برخواند از نامهء باستان كه چون مست بازآمد اسفنديار * دژم گشته از خانهء شهريار كتايون قيصر كه بد مادرش * گرفته شب تيره آمد برش چنين گفت با مادر اسفنديار * كه با من همى بد كند شهريار اگر تاج شاهى سپارد به من * پرستش كنم چون بتان را شمن اگرنه من اين تاج بر سر نهم * همه كشور ايرانيان را دهم غمين شد ز گفتار او مادرش * همه پرنيان خوار شد در برش سيم روز گشتاسب آگاه شد * كه فرزند او افسر ماه شد همىدرد و انديشه بفزايدش * همه تاج و تخت پدر بايدش